|
خاک جای تلخی است ... | ||
|
_ سلام ؛ که نام اوست از جاده ها صــدای قدم هات می رسد از جاده ها، از آن طرف این ســـ راب خیس می آیی و تمــام مرا زنده می کنی با تو تمام می شود این التهاب خیس باید تو را به رسم خودم عاشقی کنم تو میهمان چشم منی توی این غزل! من شعـر می شوم به تمنای بودنت تو می شوی تمام هیــاهــــوی این غزل وقتی میان داغ تنت شعله می کشم بوی مسیح می وزد از سمت چشم هام تا چار فصل عشق ببارد به نام تو می بارم از تمام غزل های ناتمـــ ام تو غنچه غنچه می شکفی، سیب می شوی بر دست های ملتهب و بی پناه عشـــق من منتظر که موسم از شاخه چیدنت آهسته اتفاق بیفتد گناه عشــــق بر سطر های خیس نگاهم ببار تا/ من باشم و تو باشی و نــم نـــم چکیدنت یا آیه آیه در تن سردم حلول کن؛ تا گر بگیرم ار تب در من دمیدنت! وقتی بهشت هرم نفس های داغ توست تردید های هر شبه بیـــ رنگ می شود پروانه می شوم که بسوزانی ام و بعــــــد دنیا برای بودنمان تـنــــ گ می شود... [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ ] [ طاهره فرزانه ]
شب شیشه ایست ، مثل غزل های ناتمام بشکن حریر بغض من ، این "های" ناتمام... این شعر را که بیخ گلویم نشسته است این شعر را که از تب تاریخ خسته است بشکن! بسوز! باز بمیران مرا و بعد/ کم کم شروع کن غزلی تشنه را وبعد/ در امتداد ثانیه هایی غریب تر در من ببار مثل غزل ناشکیب تر بگذار تا به تشنگی روح آب ها غم نامه ای شوم پر از اندوه آب ها غم نامه ای غریب ، غریبانه ای که درد / می بارد از گلوی غزل ها ، غریبه گرد تا قطره قطره اشک شوم در قنوت تو هی گر بگیرم از تب تند سکوت تو... مرطوب گونه های من ، این خاک خسته را این ابریِ سترونِ در من نشسته را/ هر شب به قتلگاه نفس هات می بری هی تشنگی به قاب غزل ها می آوری! هر چند در حصار زمین زخم دیده ای هر چند با عطش به غزل ها چکیده ای هر چند آب ها همه شرمنده ی تو اند... با چشم های تشنه تو را جار می کشند... با خاک و خون و نیزه در آمیخت پیکرت خورشید سجده کرد بر آغوش بی سرت جاده ، سوار ، تلخ غروبی غریب ... وَ پیچیده در هوای غزل بوی سیب ... وَ با هق هقی نشسته در این امتداد ها یک کاروان که مانده در آغوش بادها سخت است بی تو تلخ و غریبانه زیستن با واژه واژه درد به نامت گریستن این بغض در گلوی غزل پیر می شود با داغ کربلای تو تکثیر می شود... در امتداد ثانیه هایی که کربلاست بر سطر های خیس نگاهی که مبتلاست جا مانده ردی از غزلی ناتمام تر هی های های می شود از گریه هام ، تر ...
[ شنبه 19 آذر1390 ] [ ] [ طاهره فرزانه ]
مثل تپش های تن نم دار ساحل، بوی تب دریا گرفته چشم هایتحالا همان کولی ترین آواره هستم ، حالا همان تنها نشین مبتلایت... پل می زنم تا چشم های بی بدیلت وقتی دلیل عاشقی کردن تو باشی! گم می شوم با کوله باری از غزل هام هرشب میان هرم داغ لای لایت... تو می رسی با بال هایی رنگ مهتاب از مشرق جغرافیای شعرهایم من با ردای عاشقی می آیم از دور با چشم هایم شروه می خوانم برایت خوابیده ردی نقره اندود از نگاهت بر دامن خاکستری فام غزل هام فانوس روشن می کنم با قاصدک ها...قد می کشم تا روشنای چشم هایت چشمانت اقیانوس آرام است و انگار از ذهن گم پیدای من فرسنگ ها دور شاید غریبی می کند با دست هایم موسیقی تب دار چشم آشنایت... حالا غریبی آشنا ... نه ! یک مسافر یا یک خیال کاغذی...فرقی ندارد/ حالا همان کولی ترین آواره هستم...حالا همان تنها نشین مبتلایت... [ چهارشنبه 23 شهریور1390 ] [ ] [ طاهره فرزانه ]
وقت هایی هست که دلتنگی به آدم فشار میاره... چیزهایی هست که نمیشه گفت ، فقط میشه گریه شون کرد و بغض هایی هست که هیچ جا نمیشه شکستشون... این شعر حاصل لحظه های دلتنگی من و نزدیک ترین دوستی ست که مرا احساس آموخت وشما میهمان این لحظه ها باشید... آغوش می گشایی و گم می شوم شبی در لای لای عاشقی ات بی قرار تر دیری ست در نگاه تو ماوا گرفته ام ای چشم های مست سیاهت ، خمارتر «از هرم داغ چشم تو آتشفشان شدن در انزوای ساکت هر شب، سکوت ها هر روز باز از سر خط ، نقطه چین...نگاه! با سر به قعر چشم تو باید سقوط ها » بعد از تو بوی غربت پاییز می دهد این کوچه های یخ زده ی پر غبار که... این که تو نیستی و دلم تنگ می شود / قانون مبهم من و این انتظار که... « در این غروب یخ زده تو جامه ات سیاه با رد ِ شاخه ی گل نیلوفری کبود از راه می رسی و به من هدیه می دهی آن نقش را که روی قلمدان کشیده بود » تصویر ِ "ها " گرفته و ماتی که با خودش آرامش نگاه تو را جار میزند در من کسی نشسته که هر کس به جز تو را در تنگنای بی کسی اش دار میزند « ای خوب ! ای نگاه تو بار آور و بزرگ مثل مسیح جذبه ی چشمت خدایی است مثل قنوت سبز درختان پیا پی ای تو چشم هات حاصل جمع رهایی است » آغوش می گشایی وتکرار بودنت یعنی نفس کشیدن من در نگاه تو یعنی تو باز میوه ی ممنوعه می شوی یعنی دوباره من که پر است از گناه تو... « بگذار عشق گم شده پیدا شود و بعد مضراب را بکش به تن سیم عاشقی بگذار توی چشم تو نیلوفر کبود اظهار عشق باشد و ترسیم عاشقی » [ دوشنبه 30 خرداد1390 ] [ ] [ طاهره فرزانه ]
و دو باره اندیشه خلق مبهمی که ... سایه حضورش باید سنگینی کند توی تمام بیت ها مجال می خواهد خیالی را از عارفانه های همیشگی خویش بیرون بیاوری و پایش را به معرکه جدید باز کنی گاهی باید " تو " های مکرر را از توی غزل بیرون کشید و به فضایی دیگر برد... برای اینکه خودت کنار هرج و مرج هاش گم شوی ...برای پیدا شدن !!! نشسته ام وسط یک اتاق سه در چار و خیره مانده نگاهم دوباره بر دیوار... به روز های بدی فکر میکنم که هنوز ... به این توهم وحشی / به تلخی اقرار... به نشئه بودنم از باز هم نبودن تو به قرص های مکرر ، به این تن بیمار به درد ، نه...به خماری ، به دور بودن تو به مست بودنم از بوی الکل و سیگار به حس خوب جنون بین خواب و بیداری به حس آدمییت یا به حس ناچاری به قاب عکس تو و روزهای رفته و مات به خواب رفتنم از وحشت نبودن هات به باختن وسط بازی و قماری که ... به پیچ خوردن من بر طناب داری که ... به لکه های جنونی که مانده بر بدنم به نفرتی که نشسته ست بر تمام تنم به ترس یا به تشنج، به سرفه های غلیظ به تو ، به زایش این شعر واره های مریض به خسته بودنت از روز و ماه و هفته و سال به خسته بودنم از فکر های دور و محال نشسته ام که تو را در خودم مرور کنم که از تو ، از همه بودنت عبور کنم شبیه یک من ِ در من نشسته ی ولگرد که می شود به نبودت چه ساده عادت کرد که نیست دست تو چیزی که قلب من می خواست که طعم تلخ تو از فال قهوه ات پیداست که می شود تو نباشی و بی تو عاشق ماند نشست زیر درخت و کتاب فلسفه خواند که من بمانم و این سطر های بی قانون و گیج بودنم از حرف های افلاطون... *** نشسته ام وسط یک اتاق سه در چار و خیره مانده نگاهم دوباره بر دیوار من و هوای تو و شهوت و هم آغوشیت خیال سخت نبودت ، غم فراموشیت / نشسته در شریان های مرده ام تا کی ؟؟؟ مچاله می شوم از زخم های پی در پی چه سخت می شود از نو سرودنت ، به درک چه فکر های محالی ست بودنت ... به درک !!! [ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ ] [ طاهره فرزانه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||